ختمة المجودة الثانیه / دوره تحقیق شماره 2   

مجموعه ای از تلاوتهای تحقیق استاد منشاوی را که به ختمة المجودة الثانیه مشهور است، بتازگی در یک لوح فشرده (CD) ذخیره کرده ام و هنگام رانندگی به آن گوش می دهم. بسیار زیبا و فوق العاده فنی و روح نواز هستند. در واقع، اینچنین تاکنون آنها را نشنیده بودم.

ختمة المجودة الثانیه یا دوره تحقیق شماره 2 نامی است که وجه تسمیه آن نیاز به توضیح دارد:

تلاوت تحقیق درسی، مجموعه ای است که از دیرباز در مصر از استادان بنامی نظیر شیخ الحصری، شیخ المنشاوی، شیخ علی البنا،  شیخ مصطفی اسماعیل، شیخ عبدالباسط و ... ضبط می شده است. این بزرگان طی قراردادی با رادیو مصر، تمام قرآن را با روشی مشخص و طبق قاعده ای تعریف شده (دستکم از حیث نوع قرائت و روایت، برای مثال روایت حفص از عاصم به طریق شاطبیه) قرائت کرده‏اند که البته این مستقل از دوره ترتیل است. آنچه دوره تحقیق استاد منشاوی را از دیگران متمایز کرده است، آن است که بر خلاف دیگر استادان، هر تلاوت را از آیه پایانی تلاوت پیشین آغاز نکرده‏اند؛ بلکه هر تلاوت مستقل از تلاوت دیگر اجرا شده است و لذا جمع کردن همه آنها در کنار یکدیگر، دچار مشکل می شود. برای نمونه، ایشان در یکی از این تلاوتها، سوره بقره (آیات 233 تا 248) و در دیگری، سوره بقره (آیات 243 تا 256) را تلاوت کرده‏اند.  

آنچه برخی کرده اند آن است که این تلاوتها را برای دستیابی به تلاوتی یکتا از سوره‏ ای مشخص (نظیر سوره بقره) ترکیب کرده اند که به علت همین ویژگی، مجبور بوده‏اند تلاوت برخی آیات را حذف کنند و یا از استادان دیگر نظیر شیخ علی البنا برای تکمیل آیاتی که در اختیار نداشته اند کمک بگیرند. نام این مجموعه از قرار معلوم ختمة المجودة الاولی (دوره تحقیق شماره 1) است. من شخصاً این مجموعه را به علت همین پرشها و ... کمتر می‏پسندم.

در دوره تحقیق شماره 2، خود تلاوتها (شامل 140 تلاوت) همانطور که بوده است، ارائه شده و زیبایی و روح تلاوتهای حزین و فاخر استاد در آن آشکار است.

http://www.qquran.com/forum/showthread.php?t=5881&page=11

 

لینک
   رمضان و نانوایی   

 

ماه رمضان، ماه نزول قرآن، ظاهراً هنوز آغاز نشده است و به قول ظریفی: رمضان است که ما را رم از آن است!

جلسات استاد صدیق با آغاز ماه مبارک شکل می‏گیرد و ما بینوایان، دوباره جان تازه ای خواهیم گرفت به لطف خدا و مرحمتش.

دیشب در صف نانوایی، نزدیک اذان بود که صدای شیخ محمد صدیق المنشاوی در خیابان می پیچید: وهوالذی فی السماء اله و فی الأرض اله و هو الحکیم العلیم. وه چه باشکوه!

اذان گفتند و  بعد از آن، باز هم صدا می پیچید. نان تازه در دست، به سوی صدا حرکت کردم. چلچراغی بود و جوانی تازه گذشته و صدای استاد، فضا را می شکافت. بی اختیار، مدیر و مدبر این برنامه را ستودم و برای تازه رفته طلب مغفرت کردم.

یک نکته هم از نانوایی به نظرم رسید و آن اینکه سنگک پزها عمدتاً آنگونه که شنیده‏ام اهل خراسان هستند و بربری پزها زنجانی. صفهای نانوایی سنگکی در محله ما، از نظر جنسیت تفکیک نمی شوند و حال آنکه در نانوایی بربری، زنان و مردان در دو صف جدا از هم می ایستند. من در این مقام، قضاوتی نمی کنم؛ ولی فاعتبروا یا أولی الابصار.

 

لینک
   من ناراحتم ...   

 

من ناراحتم که یک روزی به کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم، گفتم کارت را رها کن و بیا خوب درس بخوان. بعد که فارغ التحصیل شدی، من قول می‏دهم برایت کار پیدا کنم؛ قول می دهم. او به چشمهای من نگاه کرد و پرسید: مطمئنی؟! و من بسیار مطمئن پاسخ مثبت دادم.

دو سال از آن روز می گذرد و سه ماه است که او از یکی از معتبرترین دانشگاههای ایران، در یکی از پرمشتری‏ترین رشته‏های تحصیلی فارغ التحصیل شده است و من هنوز به قولم وفا نکرده‏ام. بسیار آزرده‏ام و غمگین. از بسیاری از دوستان خواهش کردم که کمکم کنند. نزد بسیاری رو انداختم و ... هنوز که هنوز است هیچی.

من متأسفم که 6 سال پیش کاری کردم که امروز دارم تاوانش را می‏دهم. کاری کردم که از دو سال پیش، عواقب دردناک آن برای مردم کشورم را هر روز می‏بینم.

الیوم تجزی کل نفس بما کسبت لا ظلم الیوم إن الله سریع الحساب (غافر – 17)

 

لینک
   طرح سؤال   

از پدرم یاد گرفته‌ام که هرگاه در راه کسی را نیازمند کمک دیدم، کمکش کنم. گاهی خدا هم توفیق می‌دهد و اینچنین فرصتی فراهم می‌شود.

سالها پیش، زمانی که جوانتر و دانشجو بودم بیشتر این اتفاق برایم رخ می‌داد؛ یادم هست یک بار زیر پل سید خندان، به خانم جوانی کمک کردم که کیسه نسبتاً سنگینی را جابجا کند. برایم دعای خیر کرد.

در هفته گذشته، یک بار به مردی جوان که در یک مسیر سربالایی، دو کیسه پلاستیکی بزرگ و سنگین داشت، از دستش افتاده و بند کیف از دوشش آویخته، پیشنهاد کمک کردم؛ آن را رد کرد. دو سه بار درخواستم را تکرار کردم، ولی قبول نکرد و من هم بیش از آن اصرار نکردم.

دیشب، خانمی همراه با دختر نوجوانی از بازار تره‌بار باز می‌گشتند و هر دو دستشان، باری سنگین را تحمل می‌کرد. به آنها هم پیشنهاد دادم که کمکشان کنم. باز هم نپذیرفتند!!

نمی‌دانم، چه شده است!!

اولی را شاید بتوان به غرور نسبت داد که مرد نمی‌خواسته کس دیگری کمکش کند. ولی دومی، چرا؟

من جامعه‌شناس نیستم و نظریه ارائه نمی‌کنم. تنها می‌پرسم: آیا از اعتماد مردم به یکدیگر کاسته شده است؟ آیا چون فرضاً چهره من معصومیت سابق را ندارد، اینگونه شده است؟ یا ...

الله اعلم

لینک
   زنده باد مصر   

 

ظاهراً بهمن، ماه سرنگونی دیکتاتورها است.

قدرت چه جذابیتی دارد که تا واپسین لحظات دست شستن از آن تا این حد برای امثال حسنی مبارک سنگین است.

پریشب تا پاسی از شب بیدار ماندم تا سخنان حسنی مبارک را بشنوم ولی آنچه دیدم تاکید او بر حفظ قدرت و گذشته‏اش بود. او فرمانده جنگ بوده، با اسرائیل جنگیده و ... با این همه فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَکْسِبُونَ

برای مبارک واقعاً متاسفم که همان شب استعفا نکرد و سرانجام، با خواری برکنار شد.

آفرین بر ارتش مصر که شرافت داشت و با هیچ توجیهی بر مردمش اسلحه نکشید. دست‏کم در بیشتر موارد، از قدرتش علیه مردم استفاده نکرد.

پرسشهایی باقی است مانند اینکه چرا مبارک و رژیمش در طول این چند روز (بیش از 17 روز) چراغهای میدان التحریر را خاموش نکردند و یا چرا دوربین خبرگزاری‏ها دائماً میدان را نشان می‏داد و کسی متعرض آنها نشد؟ قصدم آن نیست که بگویم مبارک اشتباه کرد یا این روشها را نمی‏دانست. می‏خواهم بگویم که در او هم مقداری شرافت، اصالت و اعتقاد به حقوق مردم وجود داشت. حتی در سخنرانیش نشان داد که به حق حاکمیت مردم اعتقاد دارد. تفکر درباره این موارد سودمند است؛ إن فی ذلک لعبرة لأولی الأبصار.

  

لینک
   جدایی و پیوستن؛ این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟   

 

از آغاز دی ماه در شرکتی جدید مشغول به کار شده‏ام. شرکتی که در نام و آوازه، کم از شرکت پیشین ندارد. تصمیم‏گیری برای این جابجایی دشوار بود. از سویی انگیزه‏های قوی برای جدایی (مثل پویایی محیط کاری نو، مدیری خوب و جبران خدمت بهتر و منصفانه‏تر) داشتم و از سوی دیگر انگیزه‏های قوی دیگری برای ماندن (نزدیکی زمان ارتقا، خو گرفتن به محیط کار، وجود مدیری خوب و بافضیلت و بالاخره، دور ماندن از انگی که با جدایی ممکن بود به من چسبانده شود: کم‏تعهدی و بی‏وفایی).
به هر حال، عزم به جدایی بر ماندگاری غلبه کرد و امروز 26 روز است که در سازمان جدید مشغول به کارم. قضاوت زود است؛ ولی می‏توانم بگویم همکاران خوبی دارم. کار بسیار بیشتر و جدی‏تر است. سازمان به دغدغه‏های کارکنانش بیشتر اهمیت می‏دهد و ...
در جلسه آخر پیش از جدایی که خدمت مدیرم بودم گفتم خسته‏ام از ساختن و خراب کردن. ایشان با آن ذهن قوی و نغزپردازش، بسرعت اصلاح کرد: ساختن و عبور کردن! تشویقم کرد به حفظ روحیه تلاش، جسارت و خستگی‏ناپذیری. از خودش گفت که در جوانی چگونه سختیها را بر آسانیها ترجیح داده و کارهایی کرده که تعجب همگنان را برانگیخته! برای همیشه از او سپاسگزارم.
از سازمان ما هر روز خبر جدایی می‏آید و خوب و بد، شایسته و ناشایست آن را ترک می‏گویند. دریغ و افسوس برای سازمانی که با نیتهای خیر و انگیزه و شوق فراوان پا گرفت و خوش درخشید و اکنون به چنین سرنوشتی دچار شده است. از رفتن رفتگان ناشایست که اندک هم هستند، باکی نیست که إِثمُهُما أکبرُ مِن نفعِهِما. برای شایستگانی که رفته‏اند و یا عزم رفتن دارند آرزوی موفقیت می‏کنم. امیدوارم مهتران سازمان پیش از آنکه عده بیشتری آنجا را ترک گویند، چاره‏ای بیندیشند و آن کنند که باید و شاید.

این بخش از تلاوت بسیار زیبای سوره زخرف از استاد کامل یوسف البهتیمی را برگزیده‏ام که شرح حال ابراهیم (که سلام خدا بر او باد) است و آنچه با پدر و قومش گفت. از همه معبودان دروغین - جز خدایی که پدیدش آورده بود- برید. همان کسی که اعتقاد داشت حتماً راه را بدو شناساند.
بعد هم کافران معاصر پیامبر اکرم را یاد می‏کند که علی‏رغم نعمتهای فراوان خدا، ناسپاسی کردند و استدلال آنان را بیان می‌کند که چرا این قرآن بر کسی از آن دو شهر بزرگ (ایران و روم) فرو فرستاده نشد؟!
وإِذ قال إِبراهِیمُ لِأبِیهِ وقومِهِ إِنّنِی براءٌ مِمّا تعبُدُون (26) إِلّا الّذِی فطرنِی فإِنّهُ سیهدِینِ (27) وجعلها کلِمةً باقِیةً فِی عقِبِهِ لعلّهُم یرجِعُون (28) بل متّعتُ هؤُلاءِ وآباءهُم حتّى جاءهُمُ الحقُّ ورسُولٌ مُبِینٌ (29) ولمّا جاءهُمُ الحقُّ قالُوا هذا سِحرٌ وإِنّا بِهِ کافِرُون (30) وقالُوا لولا نُزِّل هذا القُرءانُ على رجُلٍ مِن القریتینِ عظِیمٍ (31)
http://www.4shared.com/audio/tqsbTmxe/Zokhruf_1-31_.html

 

لینک
   اسلام، حقیقت آن و دنیای امروز؟   

 

با عزیزی چند شب پیش، بحث می‌کردم که اعتقاد داشت حقیقت قرآن، توحید، نبوت و معاد است و بقیه آن باید با توجه به شرایط روز بازتعریف شود. وصف بهشت (جنات تجری من تحتها الانهار) که آب از زیر پاها رودها روان است، متناسب با اعراب آن روز است و برای مثلا یک ایرانی یا اروپایی جذابیتی نمی‌آفریند. یا قصاص (و لکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب) به این معنا که چشم در برابر چشم و ... امروز خشن و غیرانسانی است. ارث که پسر دو برابر دختر می‌برد (للذکر مثل حظ الانثیین)، ناعادلانه است و ... دست سارق که باید قطع شود (السارق و السارقة فاقطعوا أیدیها جزآء بما کسبا نکالا من الله) ، نادرست است.

می‌گفت که عقل بشر به اینجا رسیده است که مثلاً دزد را برای تنبیه به زندان می‌اندازند. عقل بشر بالغ شده است و بدین جا رسیده است که اینچنین موثرتر است.

 

من بحثم مبتنی بر قرآن بود و نه حدیث و رفتار افراد که بسادگی نمی‌تواند ملاک قرار گیرد. اما قرآن هدی للناس است و تفصیل کل شیء و .... گفتم که اسلام، احکامش و ویژگی‌هایش یک بدیل است. اصراری بر آن نیست. دیگران هم بدیل‌های دیگر می‌آورند و در یک منطق دموکراتیک، آنچه مردم بپسندند حاکم می‌شود.

می‌گفت اسلام، به آن معنایی که مراد شما است، همان است که طالبان در افغانستان پیاده می‌کند.

من گفتم حتی اگر طالبان، به معنای صحیحش، در حال پیاده‌سازی اسلام واقعی باشد، یک بدیل است. حق ندارد آن را بزور حاکم کند. (وانگهی تردید دارم که در قرائت آنان از اسلام، نظیر برخی دوستان، الزام به تبعیت از آن سیستم، عین اسلام نباشد!!) اگر روزی مردم ایران یا هر جای دیگر، به آن اسلام رای دادند، پیاده شود. چه اشکالی دارد؟!

 

می‌گفت: این گونه که اسلام عرضه و معرفی می‌شود، دور نیست که به اینجا برسیم که عطای آن به لقایش بخشیده شود!

الله اعلم.

 

 

پی‌نوشت: دیروز خواندم که خلیفه دوم، بنابر درکی که از حکمت وجوب حد سرقت داشت، بر دو بنده‌ای که از ارباب خود دزدی کرده بودند این حد را جاری نکرد، چرا که آن ارباب این دو تن را گرسنگی می‌داد. جناب عمر بن خطاب آن ارباب را تهدید کرد که چنانچه بار دیگر این دو بنده مرتکب دزدی شوند، دست خود او را قطع خواهد کرد (معنای متن، نصر حامد ابوزید، ص 190)

 

 

لینک
   محرم و مسلمانی ما   

هیچگاه مداحی و مداحان را دوست نداشته‌ام.

بیشتر روزهای سال، بیشتر رانندگان خودروهای جابجایی مسافر، همسفران را مهمان ترانه‌های مبتذل (امثال سوسن خانم و ...) می‌کنند و این روزها مهمان اصواتی بلند و گوشخراش و الفاظی بی‌معنا و از آن مبتذل‌تر!

می‌توان گفت که بیشترِ این مداحی‌ها همان حسی را در نهاد این مردم ارضا می‌‌کند که آن ترانه‌ها!

 

در سطح شهر هم، همین بساط پهن است. هر گوشه‌ای، نمادی و عَلَمی و هیأتی و صدای بلند ضبط صوت مداحی‌های نابهنجار و عده‌ای جوان و نوجوان که در آن، با نیت‌های مختلف (خیر و شر) فعالیت می‌کنند.

 

من فکر می‌کنم این اوضاع، بیشتر مایه شرمساری دین و مسلمانان است.

 

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

وای اگراز پس امروز بود فردایی.

لینک
   تلاوت سوره فرقان از شیخ محمد صدیق المنشاوی   

 

تلاوت استودیویی آیات نخستین سوره فرقان از شیخ محمد صدیق المنشاوی یکی از تلاوتهای زیبایی است که بتازگی بازکشفش کرده‌ام.

از ویژگی‌های تلاوت یکی آن است که ظاهراً در زمانی تلاوت شده که صدای استاد در یکی از بهترین حالات خود بوده است. کاملاً روان و چابک تلاوت می‌کنند.

آنجا که در دستگاه چهارگاه تلاوت می‌کنند، بسیار شبیه چهارگاهی است که در سوره یوسف تلاوت کرده‌اند. و قال الملک إنی أری ...

از دیگر ویژگی‌های تلاوت، نهاوند پس از حجاز است که در معدود تلاوتهای استاد اینگونه ترکیب شده‌اند.

اما متمایزترین بخش تلاوت، سه‌گاه مبسوط و فوق‌العاده زیبای آن است. نزدیک به 5 دقیقه در سه‌گاه و گوشه‌هایش می‌‌خوانند و بعید نیست که دستگاههای دیگر (رمل و عجم و ..) هم خوانده باشند که بی‌سوادی من اجازه نمی‌دهد یقیناً به آنها اشاره کنم.

برایم آنقدر جذاب است که نمی‌توانم بخش مشخصی از آن را جدا کنم.

 

این تلاوت زیبا تقدیم به زیباپسندان

http://www.4shared.com/audio/ilS0saf-/Furqan__1-31__stu.html

 

 

لینک
   سفر به کویر مرنجاب!   

 

پنج‌شنبه و جمعه هفته گذشته، من و همسرم همسفر جمعی 12 نفره بودیم که هیچکدام را پیش از این از نزدیک ندیده بودیم. البته جز رهبر/مدیر کاروان که تلفنی و ایمیلی طی 6 ماه گذشته چندبار با هم گفتگو کرده و نادیده دوست شده بودیم!

مقصد سفر، کویر مرنجاب بود و ما عملاً هیچ تجربه‌ای از این گونه سفرها نداشتیم. اکیپ سفر، جمعی بودند که بر اساس روابط مختلف تیم رهبری گروه (مدیر کاروان و همسرش) در خانواده، دانشگاه، کلاس‌های هنری، همکاران و شبکه دوستان شکل گرفته بودند و ترکیب متنوعی از لحاظ سنی، شغلی، تحصیلی، رفتاری و فرهنگی شکل گرفته بود.

به شهر نوش‌آباد رفتیم و از آنچه شهر زیرزمینی خوانده می‌شد دیدار کردیم. راههایی پرپیچ و خم و شگفت که بعضاً عبور انسان از آن دشوار و مستلزم خم شدن و بالا رفتن و پایین آمدن بود.

پس از آن و عبور از شهرهای آران و بیدگل، راوند و کاشان در دل کویر به کاروانسرایی رسیدیم که در زمان شاه عباس صفوی ساخته شده بود. گردشگران بسیاری هم آنجا بودند و یا بعداً ملحق شدند. اطراف کاروانسرا زباله‌ها روی شن پراکنده بودند و از نظر بهداشتی هم چندان مناسب نمی‌نمود. به سمت شمال پیاده رهسپار شدیم و نزدیک 20 دقیقه راه رفتیم تا به مکانی در جوار دریاچه نمک رسیدیم که زمین مسطح‌تری داشت و شرایط برای استقرار چادرها و خواب مناسبتر می‌نمود.

هرکس گوشه کاری را گرفته بود و با تلاش جمعی، چادرها برپا شدند؛ اسباب و اثاثیه و لوازم خواب از کاروانسرا به محل استقرار تیم منتقل شد. هیزم خریداری، شکسته و آتش زده شد. سیب‌زمینی‌ها زیر خاک پنهان شدند، شام آماده شد و ....

شب بشدت سرد و حتی غیرقابل تحمل بود و فردا صبح هرکس از ما تجربه‌ای از خروپف دیگری یا سرمای فراوان و کم‌اثر بودن کیسه‌خوابش داشت که برای دوستش با آب و تاب تعریف کند.

روز دوم از تپه‌های شنی بالا رفتیم و از ارتفاعی قابل توجه بر آن غلت زدیم که تجربه‌ای نو و شادی‌آفرین بود. در مسیر بازگشت در میان بیابان به چاهی رسیدیم "دست‌کن" نام، که گفته می‌شد آب آن نسبتاً شیرین است و امام علی بن موسی الرضا - درود خدا بر او باد - آن را با دست خود کنده‌اند. الله اعلم

 

مسئول کاروان با ما بسیار مهربان بود و توجه ویژه‌ای به ما داشت. غیر از آنکه خود، سرشتش مهربان و غمخوار است، بی‌تجربه بودن ما در این نوع سفرها هم او را واداشته بود که در آن شرایط دشوار، از ما بیشتر مراقبت کند. بی‌تردید سپاسگزارش هستیم و بر او درود می‌فرستیم.

 

تفاوتهای فرهنگی جمع ما مسأله‌ای است که طی سفر و پس از آن، فکر مرا به خود مشغول کرده است. گرچه علی‌رغم این تفاوتها، همسفران خوبی بودیم و تلاش همه این بود که کمتر یکدیگر را بیازاریم (من از این بابت، از همه آنها سپاسگزارم)، ولی به هر حال، این تفاوتها به گونه‌ای محسوس، بر رفتارهای ما تاثیر گذاشته بود. آدمی گاهی مساله‌ای را از فردی نمی‌پسندد ولی آن را یک امر شخصی می‌پندارد و به خود حق دخالت یا موضع‌گیری نمی‌دهد و گاهی در برابر آنچه نادرست می‌پندارد، اعتراض می‌کند (این اعتراض می‌تواند با سکوت و یا عدم همراهی صورت گیرد) و این هر دو برای من پیش آمد.

 

عکسهای بسیاری (بیش از 100 عکس گرفتم) و دست‌کم اگر عمری بود و فرزند و نوه‌ای داشتم که به من فرصت دهند از تجاربم به آنها بگویم، از آنها دریغ نخواهم کرد.

 

 

لینک